آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

ارمانا و چهاردست و پا رفتن

کنار همه دغدغه های مادر بودن ،همسر بودن ،کارمند بودن حتی یه شهروند مسئولیت پذیر بودن فقط دغدغه یه فرزند بیمار داشتن میتونه منو از پا دربیاره ،هر روز نگرانیم برای آنیتا بیشتر میشه ،آنیتا 8 ساله هنوز حرف نمیزنه،وضعیت پاهاش خوب نیست چون راه رفتن درست نداره پاشو بد میزاره .درتمام این سالها کاردرمانی های مختلف و به نام بردن نه بگم بی تاثیر بودن اما تاثیر زیاد و اون تاثیری که خودم دلم میخواست نداشته.کنار نگرانی هایی که برای رشد حرکتی آرمانا داشتم و کم وزن بودنش خداروشکر تاخیر حرکتی نداشت و 26 اردیبهشت که وارد 11 ماهگی شد دقیقا چهاردست و پاشد ،نشستن مستقلش خیلی بهتر شد و دستش رو به مبل و ...میگیره میخواد بایسته هرروز بخاطر سالم بودن آرمانا خدارو...
31 ارديبهشت 1398

26تیر 97 خاطره زایمان آرمانا

مثل روزهای گذشته استرس همراه همیشگی ام بود وقتی تو 25 هفته بفهمی بچه iugr هست وقتی تو 30 هفته بهت بگم تنگی ائورت داره خوب همه اینا لازمه حال بد اون روزهای من بود ،سونوهای بیوفیزیکال یک روز درمیون ،نوار قلب های هرروز ،چک کردن مرتب فشار خون ،سنگینی و سنگینی و سنگینی بسیار زیاد که نمیتونستم راحت راه برم بخوابم ،بی اشتهایی و به زور خوردن ،استراحت مطلق بودن وای که حتی الان که برای خاطره شدنش مینویسم حالم رو بد میکنه ،یه بارداری وحشتناک واقعا وحشتناک ،هرروز با خودم تکرار میکردم که خدایا من درد آنیتا رو کشیدم خواهش میکنم تکرارش نکن برام همون یه امتحان سخت کافی بود خوب مثل روزهای قبل برای کنترل اومدم بیمارستان چمران ،یه حسی بهم میگفت برنمیگردم دی...
24 ارديبهشت 1398

ارمانا 11 ماهه

خوب ارمانا الان تقریبا تو 11 ماه هست ،یه بچه ای با اخلاقیات و روحیات مثل آنیتا ،لج باز ،یک دنده در عین حال هم خوش اخلاق از 8 ماهگی که سینه خیز میره همونه جدیدا کم کم داره تمرین چهاردست و پا ایستادن میکنه ،همچنان وزن کم 7 کیلو ،بسیار بد غذا و کم خوراک ،رفیق جو ن جونی اتریسا خواهرش. از بدخوابی هاش هم که نگم.بسیار هم بابادوست هستن ایشون برای باباش خیلی واکنش نشون میده ،عاشق لپ تاب هست وقتی باباش داره کار میکنه دیگه رحم نداره از سیم گرفته تا کیبورد با قدرت میکشه و شروع به تایپ میکنه مثلا.جدیدا که هوا خوب شده بیرون میبرمش قبلش که بچم کامل قرنطینه بود به خاطر ضعیف بودنش ،پارک و تاب بازی رو دوست داره ،ماست و آب تنها چیزیه ک...
24 ارديبهشت 1398

احوالات این روزا

6 خرداد آنیتا 7 ساله شد. چقدر این سال ها برای ما و برای خودش سخت گذشت اما قدیما میگفتن یه سیب رو میندازی هوا هزارتا چرخ میخوره هر از گاهی که مطالبی که نوشتم میخونم از سختی هایی که داشتم هنوز اشک میریزم و باخودم میگم چرا واقعا من؟ همیشه میگفتم بهترین حالت بچه داشتن دو تا دختر داشتنه ،خواهر بزرگترین نعمته اما امروز میبینم اتریسا از اینکه انیتا میتونه وسیله ای رو از روی زمین برداره ذوق زده میشه و به همه میگه خواهر دارم اما نمیتونه حرف بزنه بیشتر غصه دار میشم چندوقتی بود بخاطر شرایط روحی اتریسا تو فکر بچه دار شدن بودیم با اینکه همین الان با همین شرایط کنونی پرستار خیلی سخت پیدا میکنم چون داروهای انیتا ...
19 خرداد 1397

هر کجا هستم،باشم

هر کجا هستم،باشم آسمان مال من است. پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است. چه اهمیت دارد؟ گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ من نمی دانم که چرامیگویند:اسب حیوان نجیبی است،کبوترزیباست؟ وچرادرقفس هیچ کسی کرکس نیست؟ گل شبدرچه کم ازلاله ی قرمزدارد؟ چشمهارابایدشست،جوردیگربایددید. واژه ها رابایدشست. واژه بایدخودباد،واژه بایدخودباران باشد. چترهارابایدبست، زیرباران بایدرفت ...
11 ارديبهشت 1396

کاش برگ زندگی ورق میخورد

با خوشحالی اتریسا برای پارک و شهربازی و استخر و دویدن های سبک خود انیتا برای بیرون رفتن ومن که تنها نگاه میکنم .خوشحالی از مستقل بودن اتریسا و غمگینی برای راه نرفتن و درک نداشتن آنیتا و اینکه نمیشه بیرون بردش یه مادر بادو تا حس ناراحتی و خوشحالی سعی میکنم بیخیال باشم تو شهربازی اتریسا رو سوار وسایل میکنم بچه های همسن انیتا رو میبینم دلم میسوزه برای دختر بیمارم همش میگم کاش میشد انیتا رو بیارم اونم بازی کنه توی مسیر پشت فرمون ناخدا اشک میریزم تو اینه نگاه به صورت معصوم اتریسا میکنم مامان داری گریه میکنی ؟ میگم نه مامانی چشمام سوخت هوا الودس مامان...
2 ارديبهشت 1396

بزرگ شدنت را شاهدم اما.....

قدیما میگفتن چشم بهم میزنی زندگی میگذره بچه هات بزرگ میشن خودت افتاده تر میشی چندروزیه که نگاه تو آینه میکنم احساس میکنم چهره ام تغییر کرده امروز به خودم گفتم هی ....دختر ........تو هنوز 27 ساله ای.   آنیتا خرداد تولدشه و من یکم ناامیدتر از قبل شدم آنیتا بزرگ تر شده و به سن مدرسه رسیده ولی حرف نزدنش خوب راه نرفتنش درک و توجه نداشتنش هنوز تنهایی غذا نمیخوره یعنی نمیتونه خودش بخوره همه دغدغه های قبل و آینده هست و هیچ اتفاقی در این خصوص نیفتاده آتریسا برای خودش خانومی شده حرف میزنه و دلبری میکنه حسابی عین یه مادر مراقب خواهر بیمارش هست و من هنوز معتقدم بهترین تصم...
29 فروردين 1396